پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند ! عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند ؛ پسرک این را می داند . دست می برد بطری آب را بر می دارد ، کمی آب در لیوان می ریزد و صدایش را بلند می کند : " چقدر تشنه بودم " ؛ پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ! 

از ماست که بر ماست...


این روزها در خیابان که قدم میزنم ، عده ای را میبینم که در صف ایستاده اند تا برنج افتضاح وارداتی را که تا دیروز به آن نگاه هم نمیکردند با جنگ و جدال و چنگ و دندان بخرند..

صف گوشت و مرغ بیداد میکند و کسانی را هم میبینم که به درختی تکیه داده اند و فقط آه میکشند که توانایی خرید 1 کیلو گوشت و یا مرغ را ندارند..

عابربانک ها شلوغ است و همه هجوم آورده اند تا یارانه های خود را دریافت کنند..
...
با دیدن این صحنه ها تنها به یاد یک اتفاق که چندی پیش در کشور آلمان رُخ داده بود افتادم.. :
یک روز صبح مردم آلمان که برای خرید شیر به سوپر مارکت رفته بودند متوجه شدند که قیمت آن کالا کمی بالا رفته است.. ، مردم به نشانه ی اعتراض آنروز شیر نخریدند و همین امر باعث شد تا مسئول مربوطه علاوه بر عذر خواهی از مردم در رسانه های آن کشور ، مجبور شد قیمت شیر را نیز به همان قیمتی که بود برگرداند..

متاسفانه در ایران اینچنین نیست!
مرغ گران شد ، 2 برابر خریدیم..
شیر گران شد ، بازهم خریدیم..!
خودرو گران شد ، به جای آنکه اعتراضی بکنیم ، شروع به معاملات و دلالی خودرو کردیم..
دلار و طلا گران شد ، خریدیم و دعا کردیم که گران تر شود تا سود کلانی بکنیم..

یک کلام..
از ماست ، که برماست.....

 

داور دقت کن !!!!!!!!!!

دنیا دو روز است :

یک روز با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش

روزی که علیه توست صبور باش

هر دو پایان پذیر است

گفتند چیزی از او باقی نمانده است جز  راه نا تمام

گفتند چیزی از او باقی نمانده است جز

                                                          راه نا تمام

 

دوکوهه

به دوکوهه که برسی به لحظه دیدار نزدیک می شوی، صدای قلبت را می شنوی که با صدای ملائک همراه می شود .

لبیک، اللهم لبیک ...

آنجا سرزمینی است که فقط دلدادگان حریم وصل در آن راه یافته اند و اکنون تو نیز محرم این حریم گشته ای . محرم اسرار خوبان خدا . تربت پاک دوکوهه را بر چشم هایت بگذار و نیت احرام کن. می گویند به دوکوهه که می رسی، اگر چشم دلت را باز کنی شهدا را می بینی که به استقبال تو آمده اند. با هر کاروان شهیدی همراه است و برگه حضور در این وادی، حفظ خون شهیدان است. هرگاه به دوکوهه رسیدی، و به خیل روندگان طریق عشق پیوستی آنگاه برای حج آماده شو .

 

خرمشهر

از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده باشیم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.

عجب دردی! چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.

خرمشهر، مشعرالحرام حاجیان است.

بمان...

وازکوچه پس کوچه های شهر نشان از مردان بی نشانی بپرس که زمانی پرده دار حرم امن الهی بوده اند. می بینی؟ نخل ها آزاده و سربلند برجایند. رودها همچنان جاری و خروشانند. اگر خرمشهر هنوز هم خرم، شهر است بخاطر خون های مطهری است که بر خاکش جاری شده. پس ای خرمشهر، همیشه خرم بمان.

 

اروند

ذره ذره غبار دلت را به آب اروند بسپار.

مبادا آب بنوشی. اینجا سرزمین حاجیان لب تشنه است.

اینجا حج حسینیان زمان کامل می شود. آنان که به جای گشتن به دور کعبه سنگی، به ندای حق لبیک گفتند و در کربلا همچون ستارگان در طواف خورشید بر گرد امام عشق طواف کردند.

با آب اروند غسل احرام کن.

راهی شلمچه شو.

 

شلمچه

شلمچه نه غروب دارد، نه طلوع، در شلمچه همیشه ظهر است. ظهر عاشورا، حس عطش، تشنگی ...

باقی را تو بگو زائر کربلا ...

چه فرقی می کند ظهر به شلمچه برسی یا غروب ؟ شلمچه سرزمین هزار خورشید است. سرزمین نزول وحی و عشق است. فرشتگان را ببین. نور می برند و نور می آورند.

حاجی، زمان مُحرم شدن است. با مَحرمان حریم وصل احرام ببند. پای بر روی تربت پاک شلمچه بگذار.

چه می گویم : فرش زیر پایت بال فرشتگان و آسمانت بهشت برین است، بهشتیان هم رشک می برند بر تربت پاک شلمچه.

حاجی احرامت مبارک ....

 

پاسگاه زید

چه با لباس احرام زیبا شده ای. چه بوی خوشی می دهی، عطرت از گلهای بهشت است؟ یا از نافه آهوان دشت کربلا؟ با این وصف لایق دیدار شده ای . لایق شهادت ... لایق قربانی شدن در مسلخ عشق و ایمان. عید قربان است و تو لب تشنه قربانی عشق می شوی . مانند مقتدایت حسین ( ع )

 

طلاییه

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی ...

طلاییه عجب طلائیه !!!

هر ذره از خاکش زرناب است و هر قطعه از آسمانش بهشت برین. انگار آسمان و زمینش با هم پیوندی دیرینه دارند. اینجا نقطه  پرواز است نقطه ی وصل، اینجا طلائیه است.

و طلائیه ریسمانی است که اگر به آن بیاویزی تا اوج خواهی رسید، تا خدا.

به طلائیه که رسیدی بال هایت را بگشا و آماده پرواز شو.

 

هویزه

هویزه شباش پر از ستاره است. روز هم که بری باز ستاره بارون می شی خوب نگاه کن. آسمون هویزه ...

لبیک ، اللهم لبیک، لبیک لاشریک لک لبیک ...

و این ندای حسین است، که هر روز و شب در گوش زمان می پیچد و تو را به خود می خواند.

کل یوم عاشور، کل ارض کربلا، و هویزه قطعه ای از خاک کربلاست ، که حسین زمان « شهید علم الهدی » با اصحاب عاشورایی خویش به کاروان نور و عشق پیوستند. و بدان که تو را نیز تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد.

آنان که رفتند

                    کاری حسینی کردند

                                                   و آنان که ماندند

                                                                            باید کاری زینبی کنند

 

دهلاویه

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد « چمران »

شهید چمران، قبل از شهادت، شهید شده بود. آن زمان که خویشتن خویش را نابود کرد و آینه تمام نمای منیت خویش را با سنگ اراده و عشق شکست. تو نیز به دهلاویه که رسیدی، ابراهیم زمان خویش باش و بتهای جاهلیت را بشکن.

هرچه را که برکعبه دلت غبار می نشاند بشکن ... غرورت را، شغلت را، مقاومت را و ...

آنگاه لایق شهادت می گردی .

 

چزابه

دستهایم را می گشایم ...

پرواز ...

می خواهی، آسمان دلت را از ابرهای سیاه تردید پاک کنی؟

می خواهی همچون زلال آبی آب پاک شوی  و به خیل روندگان طریق عشق پیوندی؟

می خواهی چشمهایت دریچه نور و روشنایی باز شوندو ندیده ها را ببینی و عاشق شوی؟

باشد... باشد؛ می گویم:

به سرزمین توبه و تقصیر برو، به چزابه ... سربه خاک بسای و توبه کن.

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

 

فکه

سرزمین شن های روان...

سید را دیدی که ساده و زیبا پر کشید و رفت ... اگر آه تو از جنس نیاز است ...

عزیز دل، هنوز که از زمین سراغ آسمانیان را می گیری. اینگونه سر در گریبان خاک مبر. رمل های فکه ردپای خوبان را به باد سپرده است.

اگر به دنبال جای پای عزیزانت می گردی به آسمان فکه سری بزن.

فکه عرفات حاجیان راهیان نور است ، آری ...

کفش از پا و  دل از دنیا بر می کنی و به دنبال قطره ای از آب لال معرفت می گردی . می دانم تشنگی امانت را بریده است . اما به حُرمت آقایمان حضرت حجت « عج » و به حرمت جد لب تشنه اش حسین « ع » و به یاد علمدار دشت کربلا آب را به آب بسپار و دلت را به آسمان.

 

کانل کمیل

امان از غربت شهدای گردان حنظله و کانال کمیل ....

یادت به خیر ابراهیم هادی ...

و اما آخرین پیام یاران کمیلی

امروز، روز پنجم است که در محاصره هستیم . آب را جیره بندی کرده ایم . نان را جیره بندی کرده ایم . عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند . دیگر شهدا تشنه نیستند ، فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه « س » .

 

فتح المبین

من کان لله کان الله له ...

هرکه با خدا باشد، خدا با اوست .

به فتح المبین که می رسی، دیگر پاهایت به فرمان تو نیستند. می روی، می دوی، به دنبال چه می گردی زائر بی تاب سرزمین نور؟ اگر می خواهی آسمانی شوی در زمین چرا جستجو می کنی ؟ سنگر های عشق و شیار های درد را یک به یک می گردی .

آری؛ اینجا نقطه عروج و پرواز خوبان است .

آری؛ اینجا  زمینش آسمانی است . حق داری، پس بگرد ، جستجو کن .

قدمگاه آن عزیزان سفر کرده را . در نقطه عروج بایست و بال هایت را به وسعت آسمان دلت باز کن .

لحظه پرواز است، از اینجا تو تمامی قله  های نور را فتح خواهی کرد.

 

شرهانی

 شرهانی، قرارگاه دل بی قرار عاشقان کربلاست

شرهانی، محل جوشش زمزم نیاز در کویر و شورستان نگاه منتظران است.

شرهانی، میعادگاه شهدای گمنام امام زمان « عج » است.

به آنجا که رسیدی با زمزم زلال چشمت غبار از دل بشوی و با زمزمه دعای نور، شمعی را برآن قبرهای غریب روشن کن .آرامتر قدم بگذار؛ خاک شرهانی هنوز امانت دار سینه های سرخ کبوتران عشق است.

آرامتر ..... آرام تر

اگر به شرهانی رفتید، سلام ما را به شهدایی که در تپه های روبه رویتان آرامیده اند، برسانید

 

پادگان گلف

قرارگاه فتح الفتوحات کربلای ایران

قرارگاه فرماندهی سربازان ولایت

قرارگاه عشق  به رهبر

قرارگاه شهیدان گمنام

قرارگاه ........

 

یادمان محمودوند « معراج الشهدا »

خیلی گشته بودیم؛ نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود . لباس فرم سپاه به تنش بود چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم . دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده، خاک و گل ها را پاک کردم دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. روی عقیق نوشته بود

                           به یاد شهدای گمنام

محمودوند هر شب برای استقبال از کاروان ملائک ، چراغانی و نور باران است، زائر بارانی !!!

به مهیمانی شهدای گمنام خوش آمدی ....

جنگ، بهانه ای بود برای وصل؛ برای پرواز . عده ای بی تاب رفتند و عده ای نیز بی تاب تر بر جای ماندند. ماندند تا گمشده ی خویش را جستجو کنند.

تا امانت و یادگار روز های سبز پایداری را از سرزمین هزار خورشید باز پس گیرند. خاک جنوب رازدار سرالاسرار الهی است . امانت دار گنجینه های ناب.

لحظه وصل و دیدار که فرا می رسید دل های بی تاب مردان سبز قامت آرام می گیرد. آنان تکه های نور را بر حریر بال فرشتگان می نشانند و با سلام و صلوات و هلهله به مهیمانی نور می برند.

محمود وند قرارگاه دل های بی قرار عاشقانی است که مسافت های دور را آمده اند تا تربیت پاک جبهه را سجده گاه خویش سازند.

شهید سید مجتبی علمدار

برای دوستانتان آرزوی شهادت کنید

 

اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک


پیام سوسن شریعتی ( فرزند دکتر علی شریعتی ) در مورد پیامکهائی با مضمون شریعتی که چند وقتی ست گسترده شده این است

شريعتی چه اسطوره باشد و اين پيامک ها به قصد شكستش ارسال می شود ، چه دست‌های پنهان دست‌اندركار توطئه‌ای به قصد تخريب آدم محبوب و معتبری باشند ، هر دو مبارك است ! در شق اول بايد خوشحال بود كه بار ديگر شريعتی بهانه‌ای شده است برای برداشتن گامي به سوی گسترش فرهنگ تساهل و بردباری . در شق دوم معلوم می شود كه شريعتی تهديدی ست جدی و بايد بدلش ساخت به موضوع خنده . شريعتي در اين ميان ، اگر اسطوره نباشد كه خب با اين طنزها نمی شكند و اگر هم اسطوره باشد كه با اين توطئه‌ها اسطوره را نمی‌شود ، سرنگون كرد . بگذاريد حالشان را بكنند : نسل جوان باشد يا دست‌های پنهان ...

 

ای لشکر سید علی گاه شهامت آمده

یا الله

رزمندگان جان به کف روز شجاعت آمده
ای لشکر سید علی گاه شهامت آمده
بین نیروی اسلامیان تا بینهایت آمده
از بهر دفع دشمنان آماده باش آماده باش
ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش


آهای حاج صادق آهنگران این بار به یاد روح خدا و به نام امامت سید علی بخوان. آهای حاج صادقی که نام تو را هم می خواستند در حزب شیطان ثبت کنند اما تو گفتی که من و خانواده ام هنوز سینه چاک رهبریم. ای لشکر صاحب زمان را این بار برای ما بخوان برای افسران جوان جنگ نرم. مگر فرمان فرمانده را نشنیدی؟ پس بخوان. مگر آن روز در جنگ سخت نمی گفتی که صدای زنگ کاروان از جبهه های جنوب و غرب بلند است؟ مگر نمی گفتی که برای رسیدن به کاروان حسینی که در راه مکه و کربلاست جبهه های جنوب و غرب را رها نکنید؟ صدای زنگ کاروان امروز در جبهه جنگ نرم بلند است. غرب و جنوب هم ندارد تا مرکز آمده. خط مقدم دشمن در طلائیه و فکه نیست اینجاست در میدان فلسطین و انقلاب و ولیعصر. در خانه های ماست. پس بخوان. بخوان با نوای کاروان بار بندید همرهان این قافله عزم کرب و بلا دارد. دیگر نخوان که منتظرین کی شب حمله فرا می رسد. شب حمله چندیست فرارسیده. دوباره سوی دیار عاشقان را بخوان. سوی دیار عاشقان رو به خدا می رویم رو به خدا می رویم. چرا از مردان بی ادعای امروز نمی خوانی؟ آیا قزوه شعر جدیدی برایت نسروده از این مردان بی ادعای عصر ظهور؟ اگر قزوه نمی سراید ما می سراییم تو فقط بخوان. همینجاست تأثیر سوز دعا همینجان مردان بی ادعا. شلمچه السلام ای خانه عشق. شلمچه امروز همینجاست در قلب های ما. در صدف وجود افسران جوان ایرانی مرواریدی روییده از جنس ولایت با رنگ شلمچه. دل ها دیگر به تنگ آمده. آهنگ قلب ها بسیار حزین است. ناله عشق ها ناله آتش است. آتش فروخفته. فروخفته از جنگ سخت. در جنگ سخت آهنگ دلکشی خوانده می شد اما ناتمام ماند. افسران جوان آن جنگ می خواستند انتقام سیلی زهرا بگیرند اما نشد. سربند جنگ نرم ما همان یا زهراهاست ما انتقام را خواهیم گرفت. با قدرت هم خواهیم گرفت. تا ابد از میخ در خون می چکد ...

72 تن

۷۲ تن

تير سال 1378 بود. حوادث سياسي و فرهنگي، مردم را دلتنگ شهدا كرده بود. سردار باقرزاده اكيپ‌هاي تفحص را جمع كرد و گفت: «مردم تماس مي‌گيرند و درخواست مي‌كنند مراسم تشييع شهدا بگذاريد تا عطر شهدا حال و هواي جامعه را عوض كند.» تعداد شهداي كشف شده توي معراج، كمتر از ده شهيد بود. سردار باقرزاده گفت: «برويد توي مناطق به شهدا التماس كنيد و بگيد شما همگي فدايي ولايت هستيد. اگه صلاح مي‌دانيد به ياري رهبرتان برخيزيد.» چند روزي گذشت. سردار تماس گرفت و آخرين وضعيت را از من پرسيد. گفتم چيزي پيدا نشد. پرسيد: «به شهدا گفتيد؟» گفتم: «سردار! بچه‌ها دارند زحمت خودشون رو مي‌كشند.» گفت: «همان چيزي كه گفتم، عمل كنيد!» شب بود كه با برادران علي شرفي و روح‌الله زوله مهيا مي‌شديم فردا به سمت هورالعظيم حركت كنيم. صبح حدود ساعت 30/10 به منطقه شط‌العلي، محور عملياتي بدر و خيبر رسيديم. براي رفع تكليف، جملات سردار را بازگو كردم. نهار را خورديم و برگشتيم. عصر بود رسيديم اهواز. به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادي شهيد پيدا شده. از خوشحالي بال درآوردم. خودم را رساندم شلمچه. 16 شهيد پيدا شده بود. شهدا را آوردم پادگان. چند ساعتي بيشتر توي پادگان نبودم كه گفتند از هور تماس گرفتند كه شهيد پيدا شد. ديگر توي پوست خودم نمي‌گنجيدم. شده بودند 19 شهيد. چند روزي گذشت و از شرهاني و فكه، هر روز خبر خوشي مي‌رسيد. نماز مغرب و عشا را خوانده بوديم و مشغول خوردن شام بوديم كه سردار تماس گرفت: «چه خبر؟» گفتم: «شهدا خود را رساندند. درهاي رحمت خدا باز شد.» گفت: «فردا صبح شهدا را به سمت تهران حركت بده.» گفتم: «سردار! چند روز ديگه اجازه بديد.» تأكيد كه حتماً فردا صبح حركت كنيم و از تعداد شهدا پرسيد. گفتم: «هنوز شمارش نكرده‌ام.» و همين طور كه گوشي را با كتفم نگه‌داشته بودم، شروع كردم به شمردن: «16 تا فكه؛ 18 تا شرهاني ... جمعا شد 72 شهيد.» سردار گفت: الله‌اكبر! روز عاشورا هم 72 نفر پاي ولايت ايستادند.» سعي كردم به بهانه‌اي معطل كنم تا تعداد شهدا بيشتر شود. اما دستور همان بود؛ 72 شهيد به نيابت از 72 شهيد عاشورا در پاسداري از حريم ولايت، تشييع شدند.

 

سردار اسلام محمد احمديان

حاج احمد برگرد...بی تو آقا تنهاست...

حاج احمد...

دل دوکوهه برایت تنگ است....

دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ! سخت می گذرد به ما!

این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی....

این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی....

این همه جنگ، جناب فرمانده! نیستی، نیستی، نیستی!

بی تو ما «این عمار» شنیدیم باز هم از علی....

چقدر باید تلفات دهیم تا برگردی پیشمان؟!

می شنوی… می بینی…

خسته شدیم از دست اصول گرایان، اصلاح طلبان، از خودمان!

صورت روزگار، سیلی تو را می خواهد...

باید بلند شوی و سینه خیزمان کنی گرد صبحگاه ظهور....

می ترسم ما را کوچک بار بیاورند اهل سیاست....

ما تو را می خواهیم...

ما تو را دوست داریم...

حاج احمد برگرد...

بی تو آقا تنهاست...

دوکوهه السلام ای خانه ی عشق

دوکوهه السلام ای خانه ی عشق

سلام ما به تو مِی خانه ی عشق

دوکوهه منزل و معوای عشاق

دگر خالی شدست جای عشاق

دوکوهه با صفا بودی و زیبا

چرا حالا شدی تنهای تنها

دوکوهه از چه چون ویرانه هستی

تو خالی از گل و پروانه هستی

دوکوهه صبح گاهت باصفا بود

کلاس درس و ایثار و وفا بود

دوکوهه گو که گردان ها کجایند

مگر نزد شهید کربلایند

دوکوهه آن حسینیه ی همت دگر پرگشته از خاک غربت

دوکوهه کو یگان ذولفقارت کجایند عاشقان بی قرارت

دوکوهه از جدایی تو فریاد بگو باشد کجا گردان مقداد

دوکوهه قلب ما پرگشته از غم

نمی آید دگر گردان میثم

دوکوهه کن نظر بر عاشقانت

بگو گردان حمزه ات کجا رفت

دوکوهه درس آموز شهامت

کجایند خیل گردان شهادت

دوکوهه ای محل عشق و ایثار

بود خالی دگر گردان انصار

دوکوهه روز ما گشته شب تار

کجا برپا شده گردان عمار

دوکوهه گشته ام قربان قاسم

بسیجیان غیرت مند مسلم

دوکوهه باغ ما گردیده پرپر

کمیل و مالک و گردان جعفر

دوکوهه گشته ای خالی تو دیگر

ز گردان حبیب و هم ابوذر

دوکوهه - اندیمشک

دوکوهه نام منطقه و پادگانی است در 4 کیلومتری شمال غربی شهر اندیمشک و در مجاورت جاده اندیمشک – خرم آباد . شهرک دوکوهه در شرق جاده و پادگان دوکوهه در غرب جاده واقع شده است.
علت نامگذاری این منطقه به این نام ، وجود دو ارتفاع 316 و 288 متری در کنار یکدیگر در این منطقه است (با فاصله کمتر از 1 کیلومتر) که مانند دوکوه دوقلو در این منطقه مسطح خودنمایی می کنند.
این پادگان قبل از انقلاب یک پادگان پشتیبانی برای لشگر 92 اهواز و مقرهای نظامی جنوب غربی کشور تعبیه شده بود همچنین ساختمان هایی برای نظامیان خدمت کننده در پایگاه شکاری دزفول به صورت نیمه ساز در این پادگان وجود داشت.
این پادگان از شرق به جاده خرم آباد – اندیمشک و از شمال و غرب به رودخانه فصلی بالارود منتهی می گردد . بخش جنوبی آن توسط فنس ها و عوارض مصنوعی محدود گردیده است .
مساحت این پادگان با حواشی آن 15 کیلومتر مربع می باشد که وسعت بخش اصلی آن کمتر از 5 کیلومتر مربع می باشد.
بخش اصلی پادگان که شامل ساختمان های گردان ها ، ساختمان های اداری ، دژبانی و انبار و ادوات و همچنین زمین صبحگاه در کنار یکدیگر و در نزدیک جاده قرار دارند.

شهید همت

اکنون دوکوهه حالتی دو بخشی پیدا کرده که با فنس و دیوار از هم جدا شده اند، بخش شرقی آن در اختیار لشگر 27 حضرت محمد رسول الله(ص) قرار دارد ، این بخش بیشتر حالت یادمانی دارد و یکی از محل های بازدید کاروان های راهیان نور است.
بخش غربی پادگان در اختیار ارتش جمهوری اسلامی می باشد که ساختمان های پنج طبقه آن مسکونی شده و قسمت های دیگر به صورت انبار مهمات و... در آمده است.

زخم

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد...

ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"

چقدر خوبه گاهی مثل يك کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودمون نشان بدیم بعدش
می بینیم و با تمام وجود احساس می کنیم که چقدر دوست داشتنی هستند ...
چقدر خوبه درک کنیم که گاهی اوقات خدامون برای اینکه از تمساح های زمانه نجاتمون بده باید یه خراش هایی بجا بزاره هر چند دردناک باشه و عمیق...

طلائيه ... عجب طلائيــه!!

اينجا طلائيه ... عجب طلائيــه!!

طلائیه سرزمين خيبر است.

خاكش بوي حسين خرازي مي‌دهد.

بوي عطش حسين را، بوي سيب ....

طلائيه يادگار همت است، هركس همت مي خواهد، بيايد طلائيه.

همت آدم را ياد پركاري و اميد مي‌اندازد، همان حاج همت هميشه بانشاط، همان حاج همت كربلايي و ولايتي...

نمي‌دانم چرا ياد حاج همت افتادم،

حاج ابراهيم همت با انگشت باندپيچي شده و لبخند زيبا!

طلائيه؛ دست قطع شده حسين خرازي مرا برد به علقمه!، ياد حضرت ابالفضل العباس

من اينجا چكار دارم؟ چكار مي‌كنم؟

كار داشتم يا كارم داشتند؟!!

شهدا، با شما سر لج افتاده‌ام، نمي‌بينيد؟ كفشهايم را از پا در نياوردم، با شما صحبت و زمزمه نكردم!

ولي باز آمدم،

چقدر راحت مي‌شوم اينجا!

طلائيه! تو جمع ضدين هستي!

آب، آفتاب، خاك، باد

آرامش و فرياد، شادي و حزن، اشك و خنده با هم توأم شده...

عده اي باهم نجوا مي‌كنند، برخي تنها نشسته‌اند!

چقدر محزونی طلائيه!

سنگ صبوري طلائيه؟!!

تشنه‌ام، حيرانم، مي‌خواهم فرياد بزنم، داد و هوار راه بيندازم، باز بگويم كه چقدر خوشحالم و شرمگين..

يكي آن طرف‌تر بلند بلند گريه مي‌كند و مي‌گويد: "قربونتون برم، شرمنده‌ام ..."

و بلندي هق هق گريه‌اش، چقدر مرا شرمنده‌تر كرد.

صداي مادر مادر و زهرا زهراي اين هيأت عزاداري متوقفم كرد، آتشم زد، قلمم را روان كرد...

هرچه هست بيرق سرخ و سبز است و صداي آقا بيا، آقا بيا.

نمي‌دانم چرا اين كاروان همه‌اش حضرت فاطمه(س) را صدا مي‌زنند.. و زمزمه مي‌كنند:

غم صورت نيلي، غم پهلوي شكسته و ....

طلائيه! چرا اينجا همه‌اش روضه حضرت زهرا(س) و حضرت عباس(ع) مي‌خوانند...

يكي به داد من برسد، با اين همه چرا....؟

شهدا با شما هستم!!

مگر غير از اين است كه شما خودتان مرا دعوت كرديد؟

مگر غير از اين را مي‌توانم باور كنم؟

ديروز مي‌خواستيم بيايم طلائيه، نمي‌دام چرا امروز آمديم؟

برنامه‌ها عوض مي‌شوند، دست من نيست، فهميده‌ام فقط مكلفم برنامه‌ريزي كنم، اجراي آن با من نيست، دست شماست،

براي همين هم ادعايي نمي‌كنم، فرياد نمي‌زنم، جوش نمي‌آورم، مي‌خندم، شوخي مي‌كنم، خوب شده‌ام.....

اين موسيقي "ازكرخه تا راين" هم ديوانه‌ترم كرده، ياد شيميايي‌ها افتادم....

طلائيه، شيميايي هم غلظت تو را بيشتر كرده...

نمي‌دانم تو هم شيميايي شدي يا نه؟، ولي!!

طلائيه عجب طلائيــه!!

دلنوشته ای از علیرضا رجبی

شب های امتحان علوم قضایی (خوابگاه اتابک)

ببینین ما چی کشیدیم!!!


بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

 

مسافران جمعه آماده باشید قصد کم کردن گناه

 ونشستن تو قلب مولا را داریم 


(اللهم عجل لولیک الفرج)

  

 

 

اروند؛ جایی که دیوانه‌ام می‌کند

اروند؛ جایی که دیوانه‌ام می‌کند

زل زده‌ام به رود ولی انگار هر چه از اروند و شب عملیات والفجر8 شنیده‌ام در سرم دور برداشته. فکر این که سر عزیزم را بکنم زیر آب که مبادا صدای خرخر گلوی تیر خورده‌اش دشمن را خبر کند و آن قدر صبر کنم که دیگر هیچ‌وقت صدایش در نیاید...

نشسته‌ام رو به رویش؛ بچه‌های کاروان حلقه زده‌اند دور راوی و زل زده‌اند به دهانش و تک تک جمله‌هایش را می‌بلعند؛‌ اما من، نگاهم خیره‌ رود است.

نخستین سفر، من هم زل زده بودم به راوی و حالا که فکرش را می‌کنم انگار اصلاً رود را ندیده بودم؛ این اروند دوست‌ داشتنی وحشی را. هر موجی که برمی‌دارد، بند دلم پاره می‌شود.‌ شاکی شده‌ام از رود. از بی رحمیش، از وحشی‌ بودنش،‌ از این که چه می‌شد شب بیست بهمن 64 راه می‌آمد با بچه‌ها؟!

فکر این که چند نفر را این رود وحشی با خودش برد و سال‌ها بعد پلاک‌هایشان از شکم کوسه‌ها در آمد. هر بار همین آش است و همین کاسه. هر بار آخر سر دیوانه‌ام می‌کند این رود. آرام آرام شروع می‌کند،‌ کم کم اوج می‌گیرد و آخر سر می‌کشاندم به احساسات متناقض؛ به این که انگار هم عاشق این رودم هم متنفرم ازش. هم آرامم می‌کند و هم بی‌تابم.

هم افتخار می‌کنم به اروند رود کشورم؛ به اینکه هنوز نامش اروند است و شط‌ العرب نشده، و هم متنفر از این رود که شد مقتل بسیاری از بهترین جوان‌های کشورم، خیلی‌ها که هنوز جنازه‌شان هم برنگشته.

بلند می‌شوم و دور می‌شوم از کاروان. سمت ساحل. همان جا که آن قدر گل به پایت می‌چسبد که قدم از قدم برداشتن را برایت سخت می‌کند.

مثل همیشه زیارت‌نامه شهدا را می‌خوانم و باز وقتی می‌رسم به «یا لیتنی کنت معکم» دیگر لب‌هایم نمی‌جنبد، سکوت می‌کنم و فکر. بی‌خیال شده‌ام، رود را و باز فکر و خیال آن‌هایی که شبانه زده‌اند به این رود وحشی، یک لحظه هم رهایم نمی‌کند. مات و مبهوت کنار ساحل قدم می‌زنم با پاهایی سنگین. چه طور این همه سبکبال کنار این ساحل رسیدند و پر گرفتند؟ پس چرا من گیر کرده‌ام باز؟

فکر این سنگینی، فکر این ماندن، بیچاره‌ام می‌کند. باز هول می‌افتد به جانم که من هنوز آماده گفتن «یا لیتنی...» هم نیستم، و این یعنی منتظر نیستم! و این یعنی هنوز آمادگی ندارم برای ظهور. و این یعنی...

کم آورده‌ام! باز خودم را لعن و نفرین می‌کنم که چرا دوباره آمده‌ام این جا، وقتی آمدن‌هایم فقط دلم را می‌لرزاند. فقط می‌لرزاند و حتی نمی‌تکاند؛ که اگر دلم را تکانده بودم با افتخار سر بلند می‌کردم و آخر زیارت شهدایم را باز نصفه رها نمی‌کردم. اروند همیشه دیوانه‌ام می‌کند.

اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک

مسیح کردستان ؛ شهید  میرزا محمد پدر دره گرگی (( محمّد بروجردی  ))

یادی از مسیح کردستان ؛ شهید محمّد بروجردی

کودکی و رشد دینی

به سال 1333 شمسی در روستای کوچک «دره گرگ» از توابع شهرستان «بروجرد» در خانواده مومن و مستضعف فرزندی دیده بر جهان گشود که او را « میرزا محمد» نام نهادند.

شش ساله بود که پدر را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر رنجدیده ، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به «تهران» آورد و محله مستضعف نشین «مولوی» مقر خانواده بروجردی شد.   مادرش میگوید:  «محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»   چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد: «وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».

حفاظت از امام

با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357، همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357 ، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.

تاسیس پیشمرگان کرد مسلمان

علی ای حال، با اقدامات خائنانه دولت موقت و بویژه به دستور هیات حسن نیت لیبرال ها، کلیه مواضعی که وجب به وجب آنها با نثار خون رشید ترین جوانان این مرزو بوم از چنگال پلید ضد انقلاب آزاد گشته بود، توسط «لیبرال دوله های موقت»، دو دستی تقدیم ضد انقلاب گردید .

در این دوران سخت و مشقت بار، محمد نه تنها مایوس نشد طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. با وجود کارشکنی و مخالفت شدید لیبرالها خائن، این طرح با همفکر و همیاری پیگیر عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید بزرگوار «آیت الله دکتر بهشتی» تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان نیز مستقیما به خود «محمد» محول گردید.

«محمد» خود در یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور، با بیانی گرم و گیرا، در این مورد گفته بود :

«صف مردم کرد، از صف ضد انقلاب جداست. این مردم مسلمانند. فطرتا خواهان حکومت اسلامی اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آنها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرتشان، به مصداق کریمه « اشداء علی الکفار»، با تجزیه طلبان ملحد خواهند جنگید».

استقبال مردم مومن و محروم کردستان از امر تسلیح و شرکت در مدافعین انقلاب آن همه چشمگیر بود که موازنه قدرت را در منطقه به زیان گروهک های تجزیه طلب بر هم زد.

نقطه پرواز شهید بروجردی

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:

«بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم».

با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود»

سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:

«...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.

پیامک هایی که بوی شهدا می دهند

بسم رب شهدا

 

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند

اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند . . .

(شهید آوینی)

.

کوله بارى پر زمهر انبیا دارد شهید / سینه‏اى چون صبح صادق، باصفا دارد شهید

این نه خون است اى برادر بر لب خشکیده‏اش‏ / بر لب خونرنگ خود، آب بقا دارد شهید

..

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند / روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن نهراس / مردار بود هر آنکه او را نکشند . . .

.

عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک

سالهای سال تنهای تنها زیر خاک . . .

.

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است / چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش / عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

.

باز هم در دل جنون آغاز شد / زخم میدانهای مین ابراز شد

باز هم مجنون لیلایی شدیم / بعد عمری باز شیدایی شدیم . . .

.

باید بهشتی وار در راه خدا رفت / اینگونه در راه حسین سر جدا رفت

باید چو چمران رفت تا اوج رهایی / در باغ آتش سوختن همچون رجایی . . .

.

ای روشنای خانه امید، ای شهید / ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است / ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

.

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست

ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست . . .

.

شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .

.

رفتن به جهاد نفس راهی است بزرگ / از جبهه گریختن گناهی است بزرگ

ما بر سر پست انقلابیم اکنون / خفتن سر پست اشتباهی است بزرگ . . .

.

گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است ، وگرنه همه اجرها در گمنامیست.

محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند . . .

.

.ای دوست به حنجر شهیدان صلوات / بر قامت بی سر شهیدان صلوات

خدا می داند اگر پیام شهدا و حماسه های انها را به پشت جبهه منتقل نکنیم گنه کاریم . . .

.

در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است

« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »

تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

 

اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک

قضات با بصیرت

بسم رب شهدا

 

روز های خوب میرسند از راه

من اگر طلب کنم

تو اگر دعا کنی

 

امام صادق « ع » :

هرگاه خدا به تو نعمتی داد بگو

                                                 الحمد الله

هرگاه غمگین شدی بگو

                                       لاحول ولا قوۀ الابالله

و اگر روزی ات به تاخیر افتاد بگو

                                                  استغفرالله

 

با سلام و درود بی نهایت محضر ولی عصر « عج » و نائب بر حقش امام خامنه ای « حفظه الله» و عرض سلام و ادب خدمت تمام خوانندگان وبلاگ دوره 27

عیدالزهرا یا نه ربیع یا آغاز ولایت حضرت صاحب « عج »

مقاله ای که بنده با عنوان فوق روز قبل در وبلاگ قرار دادم مقاله ای بود که در اکثر سایت ها بروز شده بود که جای بسی سوال برای بنده داشت که چرا باید در زمانی که به انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می شویم  و زمزمه های یک فتنه جدید با رمز « انتخابات آزاد » به گوش می رسد و در بعضی از کشور های اسلامی جنگ های قومی و قبیله ای رخ داده باید این مقاله که سال ها پیش نگارش شده مجدد نقل محافل بشود که در وبلاگ دوره 27  واکنش هایی را توسط دانشجویان با بصیرت به همراه داشت که بسیار بجا و دقیق بود که این حقیردر ابتدا آن مقاله عرایضی مبنی بر حفظ وحدت اسلامی بیان نموده بودم چرا که بنا به فرمان حضرت امام خامنه ای ـ« روحی فداه » به شدت باید با تفرقه افکنی بین فرق اسلامی مقابله کرد و اجازه دامن دادن به آن را نداد و فرق اسلامی نقاط  وحدت بیشتری دارند که باید در مقابل کفار تقویت شوند گرچه بیزاری جستن از دشمنان اهل بیت که خود یک عبادت است جای خود دارد و اما باید به مسائل جهان اسلام هم توجه داشت

اسعدالله ایامکم

فی امان ا...