پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند ! عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند ؛ پسرک این را می داند . دست می برد بطری آب را بر می دارد ، کمی آب در لیوان می ریزد و صدایش را بلند می کند : " چقدر تشنه بودم " ؛ پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است !
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:42 توسط شهرام امیراحمدی
|
دوستي مثل گل است