یکی از دانشجویان چند شب پیش اعتراض میکرد و ناراحت بود که من روی فلان صندلی نشسته بودم، یکی از آقایان آمد و گفت که "از این صندلی بلند شوید که مهمان داریم"! آیا اسلام همین است؟ آیا این طرز تفکر اسلامی است؟

گفتم "بله همین است! برای اینکه وقتی از صندلی بلند میشوی، تو را از صندلی بلند می کنند! او گفت پاشو یک آدم محترمی آمده،تو که پاشدی، ولو اینکه نق هم بزنی معلوم میشود آدم محترمی نیستی! چرا پاشدی؟؟ کی در اینجا مجرم است؟ اگر تو پا نمیشدی چنین زشتی ای پدید نیامده بود...

                              فما کان الله لیظلمهم،ولکن کانوا انفسهم یظلمون

         خدا نیست که به مردم ستم میکند، بلکه اینها خودشان هستند که به خود ستم میکنند

(هرکس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده...)

                                                (معلم شهید دکتر علی شریعتی)

آقاجان !آمده ایم.

از بس که بستم و شکستم توبه

                    فریاد ز دست من بر آورد توبه

                                   دیروز به توبه ای شکستم ساغر

                                                     امروز به ساغری شکستم توبه


 

ادامه نوشته

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

  فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

       فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

                      فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است...

(معلم شهید دکتر علی شریعتی)


غزل

سلام بر حضرت حافظ

ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاستگو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کندگو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بودبعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیرشاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوانبا این گدا حکایت آن پادشا بگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاندبر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفترمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهندمی نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو


.......................

درد عشـــــقی کشیده ام که مپرس                     زهر هجری چشـیده ام که مپرس

        گشتــــه ام در جــهان و آخــر کار                    دلـــبری برگـزیده ام که مپرس

       آنچـــــنان در  هـــوای خاک درش                    مـی رود آب دیـده ام که مپر س

       من به گــوش خود از دهـــانش دوش                    ســخنانـی شنیده ام که  مپرس

       سوی من لـــب چه می گزی که مگوی                    لـــب لعلی گزیده ام که  مپر س

      بی تـــو در کلـــبه گدایی خــویش                    رنج هایی کشــیده ام که  مپرس

       همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس

فرجام آن دوازده صفر...

فرجام آن دوازده صفر (دکتر محسن برهانی)

سال گذشته خبری سهمگین افکار عمومی را شوکّه کرد: اختلاس ۳۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰ تومانی. تیتر روزنامه­ ها و مجلات مختلف را رقمی زینت داد که شمارش صفرهایش، خود تفننی بود برای همگان؛ بهت و تعجب و در عین حال تنفر و خشم همه جا را گرفت. برخی هم با ضرب و تقسیم این رقم در ۲۵۰۰ سال محاسبه می کردند که اگر قرار بود این پول را به تعداد جمعیت ایران از زمان هخامنشیان تا بحال تقسیم کنیم به هر ایرانی چند تومان می­رسید!! شاید کمتر شخصی در کشور پهناورمان یافت می­ شد که در تاکسی یا مترو یا جلسه­ ای خانوادگی با تحلیل­ های حقوقی-اقتصادی در این زمینه ورود و اظهارنظر نکرده باشد. گویی که بردن و خوردن و مستحق مجازات بودن متهمان این پرونده مسلم است و همه خرسند از این که یک دزد مستحق مجازات سنگین به دام افتاده است. اما دریغ از عبور از احساسات و تحلیل های عقلانی و عالمانه؛ باز هم جوّگیری و جوّزدگی! و باز هم تقیه حقوقدانان و صاحبنظران و نهایتا حسرت های کیفری.

(بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

پیامک های جدید اسفند 91

ای بابا دیروز رفتم یه آیفون ۵ خریدم
پشیمون شدم مگه لامصب از جیب در میاد؟
هیچی دیگه رفتم پس دادم یه GLX گرفتم

.

.

.

یارو داشته گریه میکرده میگن چى شده؟
میگه پشیمونم کاش به حرف پدرم گوش کرده بودم
میگن مگه چی میگفت؟ میگه نمیدونم… گفتم که گوش نکردم!

.

.

.

یه پیژامه دارم انقدر راحته که وقتی تنم میکنم هر ۵دیقه یه بار نگا میکنم ببینم پامه یا نه …
معاوضه با زمین یا خودرو

.

.

.

با تمام بدیهاش این امتحانات پایان ترم یه مزیتی داره:
اونم اینکه آدم با رشته ی تحصیلیش یکم آشنا میشه!
.
.
.
اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی
چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده،
هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید

(بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند ! عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند ؛ پسرک این را می داند . دست می برد بطری آب را بر می دارد ، کمی آب در لیوان می ریزد و صدایش را بلند می کند : " چقدر تشنه بودم " ؛ پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ! 

از ماست که بر ماست...


این روزها در خیابان که قدم میزنم ، عده ای را میبینم که در صف ایستاده اند تا برنج افتضاح وارداتی را که تا دیروز به آن نگاه هم نمیکردند با جنگ و جدال و چنگ و دندان بخرند..

صف گوشت و مرغ بیداد میکند و کسانی را هم میبینم که به درختی تکیه داده اند و فقط آه میکشند که توانایی خرید 1 کیلو گوشت و یا مرغ را ندارند..

عابربانک ها شلوغ است و همه هجوم آورده اند تا یارانه های خود را دریافت کنند..
...
با دیدن این صحنه ها تنها به یاد یک اتفاق که چندی پیش در کشور آلمان رُخ داده بود افتادم.. :
یک روز صبح مردم آلمان که برای خرید شیر به سوپر مارکت رفته بودند متوجه شدند که قیمت آن کالا کمی بالا رفته است.. ، مردم به نشانه ی اعتراض آنروز شیر نخریدند و همین امر باعث شد تا مسئول مربوطه علاوه بر عذر خواهی از مردم در رسانه های آن کشور ، مجبور شد قیمت شیر را نیز به همان قیمتی که بود برگرداند..

متاسفانه در ایران اینچنین نیست!
مرغ گران شد ، 2 برابر خریدیم..
شیر گران شد ، بازهم خریدیم..!
خودرو گران شد ، به جای آنکه اعتراضی بکنیم ، شروع به معاملات و دلالی خودرو کردیم..
دلار و طلا گران شد ، خریدیم و دعا کردیم که گران تر شود تا سود کلانی بکنیم..

یک کلام..
از ماست ، که برماست.....

 


پیام سوسن شریعتی ( فرزند دکتر علی شریعتی ) در مورد پیامکهائی با مضمون شریعتی که چند وقتی ست گسترده شده این است

شريعتی چه اسطوره باشد و اين پيامک ها به قصد شكستش ارسال می شود ، چه دست‌های پنهان دست‌اندركار توطئه‌ای به قصد تخريب آدم محبوب و معتبری باشند ، هر دو مبارك است ! در شق اول بايد خوشحال بود كه بار ديگر شريعتی بهانه‌ای شده است برای برداشتن گامي به سوی گسترش فرهنگ تساهل و بردباری . در شق دوم معلوم می شود كه شريعتی تهديدی ست جدی و بايد بدلش ساخت به موضوع خنده . شريعتي در اين ميان ، اگر اسطوره نباشد كه خب با اين طنزها نمی شكند و اگر هم اسطوره باشد كه با اين توطئه‌ها اسطوره را نمی‌شود ، سرنگون كرد . بگذاريد حالشان را بكنند : نسل جوان باشد يا دست‌های پنهان ...

 

زخم

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد...

ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"

چقدر خوبه گاهی مثل يك کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودمون نشان بدیم بعدش
می بینیم و با تمام وجود احساس می کنیم که چقدر دوست داشتنی هستند ...
چقدر خوبه درک کنیم که گاهی اوقات خدامون برای اینکه از تمساح های زمانه نجاتمون بده باید یه خراش هایی بجا بزاره هر چند دردناک باشه و عمیق...

شب های امتحان علوم قضایی (خوابگاه اتابک)

ببینین ما چی کشیدیم!!!


بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

 

مسافران جمعه آماده باشید قصد کم کردن گناه

 ونشستن تو قلب مولا را داریم 


(اللهم عجل لولیک الفرج)

  

 

 

کجایند مردان بی ادعا...

"گفتند:" حسین خرازی را آورده اند بیمارستان." 

رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. 

گفت:" دستت چی شده؟ " دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش. 

گفتم: " هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته."

خندید... 

گفت: " چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده.


غصه هم می گذرد...

نه تو می مانی،  نه  اندوه و نه

هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی

که گذشت

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود

جامه اندوه مپوشان هرگز

                                                     

                                                                                                      (سهراب سپهری)


«آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوءاستفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب

“ آدم ” 

می دهند»

سلام!

مصاحبه با آقای یوسفوند نیازمند تشریفاتی است و درج این خبر که قرار است با ایشان مصاحبه شود به این منظور بوده است که علاقه مندان سئوالات خویش را پیش از مصاحبه در اختیار ما بگذارند چراکه فرصت مناسبی است که سئوالات دانشجویان را در یک جلسه از ایشان بپرسیم.

لطفاً سئوالات خویش را در اسرع وقت بعنوان نظر درج فرمایید.


حداکثر تا دو هفته دیگر این مصاحبه بر روی وبلاگ قرار خواهد گرفت 

بزودی؛ مصاحبه با رتبه 1 حقوق جزای ایران در سال 1391، جناب آقای 

محمد یوسفوند، دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق جزای دانشگاه تهران 


لطفاً سئوالات خود را از آقای یوسفوند، دانشجوی سابق دانشگاه علوم قضایی و خدمات اداری با ما در میان بگذارید.

اول مهر و بی مهری ما انسانها

مولای من! مهدی جان

ای کاش در کلاس اول دبستان آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.

در دوره ی راهنمایی هیچ کس مرا به خیمه ی سبز تو راهنمایی نکرد.

در سال های دبیرستان کسی مرا با تو که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.

در کلاس تاریخ کسی مرا با تاریخ غیبت و غربت و تنهایی تو آشنانساخت .

دریغ که در کلاس ادبیات آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوش زد نکردند!

کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز که آشناترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشراست به ما می آموختند! ای کاش وقتی برا آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم به من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها...وحتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ی ریاضی، فیزیک و شیمی فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.

وقتی برای کنکور درس می خواند کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان تشویق نکرد کسی برایم تبیین نکرد معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.

از فضای نیمه بسته ی مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم در دانشکده وضع از این هماسف بار تر بود بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت فراوان و فراهم.

فضا نیز رنگ و بو گرفته از علم زدگی و روشن فکرمآبی  خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم. علم آن چیزی بود که فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی امریکایی ترجمه می شد از علوم اهل بیت دانش یقین بخش آسمانی کمتر به سخن میان می آمد.

مولای من!

در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت پرچمی به نام تو افراشته نبود کسی به سوی تو دعوت نمی کرد هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام جبران کسری معدل دانشجویان بود.در همین درس ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و از یاد رفته بودی

محکومیت اهانت به پیامبر گرامی اسلام

دیروز عظمت وجود فرزندت امام هادی*ع* را برنمی تابیدند امروز خودت را و این اولین بارشان نیست
قبلا هم بوده، اهانت دانمارک و فرانسه و امریکا را یادمان هست

ترسشان از بیداری مردم است و خورشیدی که وجودها را گرمی می بخشد اما نمی دانند که
هرگز نباید به سمت خورشید خاک بریزند!

زیرا که خورشید، حتی خاکی هم نمی‌شود. اما آن که این خطا را مرتکب شده است، خودش از دریافت نور خورشید محروم می‌شود.
مگر انسان‌ها می‌توانند خورشید را خاموش کنند؟
بدون شک نمی‌توانند.
مگر انسان‌ها می‌توانند دریای بی‌کران را خشک کنند؟
نه، هرگز نمی‌توانند.
یا مگر انسان‌ها می‌توانند عظمت کوه‌ها را زیر سوال ببرند؟
پاسخ روشن است، هرگز اینگونه نمی‌شود.
همان‌طور که خورشید خاموش نمی‌گردد،
دریای بیکران خشک نمی‌شود و عظمت کوه‌ها هم کتمان نخواهد شد؛ بزرگی، عظمت و کرامت امامان و پیشوایان دین ما هم مخدوش نخواهد شد. این خورشید جاده ی استقامتمان را تا ظهور مهدی*عج* روشن نگاه خواهد داشت.
انشاالله

ورود امام زمان ممنوع!!!

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند.هنوزتصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند.لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود.

برای عروس مهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند.از اینكه دایی سعیدش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخوربود...کاش می آمد...


خیلی از كارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس...خودش کارتها را می برد با همسرش!سفارش هم میكرد كه حتما بیایند.اگر نیایید دلخور میشوم.

دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.همه باشند و خوش بگذرانند.تدارك هم دیده بود.

" ارگ و دیگر ابزارها"حتما باید باشند،خوش نمی گذرد بدون آنها.

شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند.

بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.خوبی این تالار این است که کاری ندارند مجلس مختلط باشد یا جدا.

چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود. 

آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود.

همان شبی که هزار شب نمیشود.

همان شبی که همه به هم محرمند.

همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر محرم میشود این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم. 

همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست.آهان یادم آمد.این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.

همان شبی که داماد هم آرایش میکند. 

همه و همه آمدند حتی دایی سعید و.....

اما.....................

کاش امام زمانمان"عج" بود.حق پدری دارد بر ما...

مگر میشوداو نباشد؟



عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود.به تالار كه رسید سر در تالار نوشته بودند: 

ورود امام زمان (عج) اکیدا ممنوع!


دورترها ایستاد و گفت: دخترم عروسیت مبارك ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیام....مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما..

گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد....  

پاره آجر...

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند... 

حلاج و جزامی ها

ظهر یکی از روزهای رمضان بود… حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت، جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان… یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه: بفرما ناهار!
- مزاحم نیستم ؟
- نه بفرمایید.
حسین حلاج میشینه پای سفره… یکی از جزامی ها رو بهش می گه: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی… دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند… ولی تو الان…
حلاج میگه: خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه.
- پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟!
- نشد امروز روزه بگیرم دیگه…
حلاج دست به غذاها می بره و چند لقمه می خوره… درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند…
چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره.
موقع افطار که میشه حلاج غذایی به دهنش می زاره و می گه: خدایا روزه من را قبول کن!
یکی از دوستاش می گه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی!
حسین حلاج در جوابش می گه: اون خداست… روزه ی من برای خداست… اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم… دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا؟!

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!

مالک باش نه مملوک...

مراقب باشید که مملوک نشوید، مالک باشید. هرچه دستتان می آید مالک آن باشید. اگر پیراهن بر تن می کنید مراقب باشید شما مالک پیراهن باشید، مملوک پیراهن نشوید. تو رفته ای تن پیراهن یا پیراهن رفته است تن تو؟! همه اش مواظب هستی خاکی نشود، گلی نشود، مرتب آخ آخ! پس شما به تن پیراهن رفته اید نه پیراهن به تن شما. و الّا پیراهن برای چه تن شماست؟ برای اینکه خاک به بدنت نرسد، پس چطور شد که مالک، مملوک شد...؟

از سر من هم زیاد است

عقدمان در روز 22 دی ماه 1360 بود. عقد ساده ای بود. حاجی با لباس سپاه آمده بود. من هم با همان مانتوهای نظامی آن موقع. یک جفت کفش ملی و چادر مشکی! ما خریدی برای عقد نداشتیم. برای حاجی یک انگشتر عقیق خریدیم، ایشان هم برای من یک انگشتر هزار تومانی خرید. 

وقتی پدرم از خرید ما خبردار شد به من گفت:« تو آبروی مرا بردی، حالا جوان مردم هرجا برود، مردم می گویندجای حلقه عروسی برایش یک انگشتر عقیق صد و پنجاه تومانی خریده اند!»

حاجی که خانه مان تلفن زد، بابا گوشی را برداشت، عذرخواهی کرد و گفت:« شما بروید حلقه تهیه کنید، بعد با هم صحبت می کنیم.»

حاجی گفت:« این از سر من هم زیاد است، شما دعا کنید در زندگی مشترک با دخترتان بتوانم حق همین را هم ادا کنم!»

..... از زبان همسر شهید ابراهیم همت .....

امام صادق (ع):

« عدد کسانی که بواسطه گناهان می میرند از کسانی که بواسطه سرآمدن عمر می میرند بیشتر است و عدد کسانی که به سبب نیکوکاری عمر دراز می کنند از کسانی که با عمر اصلی خود زندگی می کنند بیشتر است.»

   *************************************************************************

تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) گناه نکنیم...

نمک خدا

به محضر مبارک علامه محمد تقى مجلسى گفت: آقا جان! دیوار به دیوار خانه ما یک همسایه دارم، خیلى آدم بى‏ دینی است، چه کنم؟ جایم را هم نمى‏ توانم عوض کنم، پول هم ندارم، زبانى هم ندارم که او را با خدا آشتى بدهم، چه کنم؟ فرمودند: ببین یک شب مى‏ توانى دعوتش کنى، من هم مى‏ آیم، دو کلمه با او حرف بزنم گفت: نمى‏ دانم مى‏ آید یا نه. آمد به آن شخص لات مسلک گفت: ببخشید! ما همسایه شما هستیم، شما هر شب اینجا جلسه آواز طرب داری و تا صبح مشغول هستی، البته ما که مزاحمتان نیستیم، اما یک شب شام به خانه ما تشریف بیاورید. گفت: عیبى ندارد، فردا شب مى‏ آیم.
آمد خدمت علامه مجلسی و گفت: آقا همسایه را دعوت کردم ، فردا شب مى‏ آید . فرمودند: من نمازم را مى‏ خوانم و مى‏ آیم. علامه زودتر آمدند و نشستند، آن لات، قلدر و چاقوکش هم پس از مدتی آمد، چشمش به علامه محمد تقى افتاد، اخمهایش در هم شد که این را براى چه دعوت کرده‏ اى؟ نه سلامى و نه علیکى، آمد و یک گوشه نشست و تکیه داد، سکوت کرد بعد گفت: یک سؤال دارم .
مرحوم مجلسى خیلى آرام فرمودند: بپرسید گفت: شما آخوندها در این دنیا چه مى‏ گویید؟ ایشان فرمودند: ما که هیچ چیزى نمى‏ گوییم، چون ما که از خودمان چیزى نمى‏ گوییم. یا قال الله، یا قال الرسول، یا قال امام المعصوم و…، ما از خودمان چیزى نمى‏ گوییم. علامه به آن لات گفتند:
شما چه مى‏ گویید؟ گفت: ما اصل و فرع حرفمان این است که در این دنیا صفا داشته باش. فرمودند: من معنى صفا داشته باش را نمى‏ فهمم گفت: شیخ! تو عالمى، این همه درس خواندى، نمى‏ دانى؟ فرمودند: نه، نمیدانم ، صفا داشته باش یعنى چه؟ گفت: یعنى نمک کسى را چشیدى، نمک‏دان را نشکن.
گفت: عجب! بعد به آن لات گفتند: چند ساله هستى؟ گفت: به سن و سالم چکار دارى؟ گفت: شصت سال. فرمودند:در این شصت سال تا حالا نمک خدا را خوردى؟ آن لات سرش را پایین آورد، نمک خدا؟ ما که از رحم مادر نمک خدا را خوردیم، نکند الان یقه ما را بگیرد و بگوید نمک‏دان را شکستى؟ ما که شصت سال است نمکدان را شکسته‏ ایم. بلند شد، مرحوم مجلسى فرمودند: کجا مى‏ روى؟ بلند بلند گریه کرد و رفت. صاحبخانه دوید و گفت: آقا شام گفت: سیر شدم، چیزى نمى‏ خواهم. برگشت و گفت: آقا چکارش کردى؟
علامه فرمودند: معالجه شد، با خدا آشتى کرد.

استاد شیخ حسین انصاریان در مشروب فروشی...

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام
میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ه
تازه نشسته‌اند.
من که وارد شدم صاحب کافه
گفت: آقا اشتباه آمده‌اید!
گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان
کافه نیست؟
گفت : چرا ! 

گفتم: پس من درست آمدم.

گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!
آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به
تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم:
یهودی هستی:
گفت : نه! مسیحی هستی؟
گفت: نه! مسلمانم!
گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم!
گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم
که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم.
گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟
گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!.
گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان،
گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و
گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند.
همه را بیرون کرد.
با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی
روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم!
بعد هم دیگر چلوکبابی شد!

اولین بار چه کسی وعده آب و برق مجانی را داد؟!

برگی دیگر از یک دروغ ۳۰ ساله!

سی سال است که دشمنان امام و انقلاب، با وارونه سازی یک خبر و تحریف ماجرا، مدعی هستند که امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مردم ایران قول داده است که آب و برق مجانی می‌شود. دروغگویان حتی مدعی هستند که امام بزرگوار ما، در بدو ورود به وطن یعنی در دوازدهم بهمن سال ۵۷ این وعده را به مردم داده است!

ادامه نوشته

طنز

سعید بیابانکی: این شعر را یک هفته قبل از این که اصغر فرهادی اسکار ببرد در فیس بوک منتشر کرده بودم ... دوبیت آن بعد از اسکار اضافه شده ... تقدیم به اصغر فرهادی و دوستانی که در خواست انتشار آن را در وبلاگ داشتند.

ای اصغر فرهادی، ای اسکار برده!
اسکار را از دست استکبار برده

انواع حیوانات را از دم ربوده
خرس و پلنگ و مرغ ماهیخوار برده

در نوع خود پرپشت و شیک و بی‌نظیر است
ریش تو گوی سبقت از «ستار» برده

کار تو روی پرده از خیل مریدان
دل برده و سر برده و دستار برده

هم اعتبار و آبرو، هم عرض و هم رو
از کارگردان‌های بی‌مقدار برده

ای آن‌که با بازیگران ناشناست
حیثیت از «افشار» و از «گلزار» برده

همشهریان من هنرمندند کلاً
یک خرس هم انگار «آتشکار» برده!

در شهر می‌گفتند: «اصغر؟ نه نبرده...»
اما ولی... اعلام کرد اخبار برده!

این بود صبحی متن پیغام " سلحشور"
بیدار شو " مسعود " لاکردار برده !

راه تو می‌فهمیم خیلی سخت بوده
کار تو می‌دانیم کلی کار برده

" سیمین " تو دیگر خر نشو برگرد خانه
حالا که اصغر نصف شب اسکار برده

برگرد تهران، خاک و خل ما را گرفته
آیینه دیدار را زنگار برده...

                                                                    استاد سعید بیابانکی