انا لله و انا الیه راجعون

شهیدی که در راه عدالت آسمانی شد

شهید موسی نوری دادستان زابل شهید راه امربه معروف و نهی از منکر سیستان در حادثه تروریستی صبح امروز 15 آبان در نزدیک محل کارش به دست افراد ناشناس شربت شهادت نوشید.

وی  متولد 01/06/1356 در زاهدان و فرزند دوم خانواده بوده است.بعد از11 سال خدا به وی فرزند پسری به نام محمد پارسا می دهد که سال گذشته درچهارم محرم بدنیا می آید و امروز محمد پارسا در تولد یک سالگی خود پدرش را از دست می دهد. به گفته اقوام و نزدیکان شهید نوری از وی به عنوان انسانی شوخ طبع ،مهربان و باعاطفه سخن می گویند او همیشه بدنبال حقیقت بوده است .

با توجه به اینکه در رشته جغرافیا قبول می شود اما به دلیل علاقه به رشته وکالت تغییر رشته داده و رشته حقوق را بر اساس علاقمندی انتخاب میکند وبا ادامه دادن این رشته در نهایت موفق به گرفتن مدرک فوق لیسانس جزا و جرم شناسی می شودخانواده وی همیشه از او می خواستند تا انتقالی بگیرد اما شهید نوری کار کردن در سیستان را با دل و جان می پذیرد و دل به تمام خطرات این راه بزرگ می سپارد

به گفته یکی از اقوام نزدیک شهید نوری ، هفته گذشته خانواده شهید از وی می خواهند برای معالجه چشم بیمارش به زاهدان مراجعه کند و او در جواب می گوید هفته بعد خواهم آمد داستان زندگی او درچند هفته گذشته او را از ماجرای شهادتش خبر می دهد.

یکی از نزدیکان شهید گفت؛دیروز بعدظهر انگار از رفتنش خبر داشت و دلش آگاه بود و خودش ذکر کرد که من به همین زودی ها از دنیا خواهم رفت وی ادامه می دهد، از چند ماه قبل تهدیداتی نسبت به وی صورت می گرفت و حتی زمانی کار به حراست از منزل ایشان توسط نیروی انتظامی کشیده شدبارها تهدید به قتل شد اما محافظی همراه خود نداشتند.

در انجام وظایف محوله مصمم و جدی بود و برایش حقیقت امر بسیار مهم بوداز جمله سوابق کاری شهید نوری می توان به دادستانی شهرستان هیرمند و بازپرسی دادگستری شهرستان زابل ودادستانی آن شهرستان  اشاره کرد

«او در راه عدالت و حقیقت شهید شد روحش شاد و راهش پررهرو باد»

تقديم به همه مردم زلزله زده آذربايجان

تمام کسانی که عمری
به جرم تفاوت “قاف” و “گاف”
بر آنها خندیدیم
دیگر مهم نیست…
“قلب” و “گلب” چه فرقی می کند ؟
وقتی زیر خاک دیگر نمی تپد
اشک را
آه را
همه یک جور می خوانیم
((غم آذربایجان،بغض ایران است))

يادت بخيردوره ۲۷!!!!

خداحافظ دانشگاه!!!!!!

فارغ التحصيل شديم وديگرهيچ.........!!!!!

حسرت زيستن آن‌سان كه خدا شايسته مي‌داند

ايوان ايليچ در بستر مرگ افتاده است. اطرافيان از حال دروني او بي‌خبرند. وضعيت بيروني او هم براي همه عادي جلوه مي‌كند. پس از يك دوره كوتاه بيماري كه ابهت و هيمنه او را در هم شكست، خانواده‌اش اتاق او را جدا كرده‌اند. تا عيش‌شان منقض نشود، تا او آرامش داشته باشد؛ تنها بماند و تنها بميرد!
ايوان ايليچ به حالت احتضار نزديك است و تا فرا‌رسيدن مرگ فاصله‌اي ندارد. او يك قاضي عاليرتبه است. در عين ناتواني، هر روز تنها در چند لحظه دفتر عمر خود را ورق مي‌زند؛ بازپرس مقتدر و محبوب شهر است. مقام والايي دارد. زيبارو و خوش‌اندام است. مورد توجه همه مردم و دادگستري متبوعه هم هست. بالاتر از اينها كسي هست كه ايوان را دوست دارد و به او عشق مي‌ورزد.
ايوان ايليچ با پراسكوويا ازدواج مي‌كند و تشكيل خانواده مي‌دهد. زنان آشنا به حال پراسكوويا غبطه مي‌خورند و گاه حسادت مي‌ورزند. اما او با ناسپاسي راه زياده‌خواهي را پيش مي‌گيرد، با تندخويي و بهانه‌جويي عرصه زندگي را بر شوهر خود تنگ مي‌سازد.
ايوان سرخورده از زندگي خانوادگي و در حسرت سعادت و خوشبختي، ناگزير به كار و منصب خود پناه مي‌برد. فراز و نشيب فراوان زندگي را با موفقيت پشت سر مي‌گذارد و به دادستاني نايل مي‌شود.
فرزند نخستين آنها در اثر بي‌توجهي والدين مي‌ميرد. فرزند دوم را (آنگونه كه پدر مي‌خواهد) نمي‌توانند تربيت كنند و از رفتن به دانشكده حقوق باز مي‌ماند. آخرين فرزندشان كه برخلاف فرزندان قبلي دختر است با قاضي جواني كه نزد ايوان كارآموزي داشته است، ازدواج مي‌كند و به خانه مي‌آيد.
با آمدن داماد به خانه ايوان ايليچ گشايشي حاصل نمي‌شود؛ تنها همسر و فرزندانش بهتر مي‌توانند به برنامه‌هاي تفريحي و گردش‌هاي هفتگي خود عمل كنند. آنها به همان اندازه كه از حال بيمار خود غافل هستند، از برنامه‌هاي سينماها و سالن‌هاي موسيقي شهرشان اطلاع دارند. البته هنگام رفتن به سالن نمايش يا محل كنسرت با او خداحافظي مي‌كنند.
در يكي از همان روزها كه ايوان با تلخكامي چشم به سقف اتاق دوخته بود، در با صدايي آرام گشوده شد. ايوان چشمانش را بست؛ او از ديدن همه خسته شده بود!
شما مرا صدا زديد؟!
...
ايوان چشم‌هايش را با بي‌ميلي باز كرد و گراسيم را در برابر خود ديد. مرد روستايي و تنومند كه مي‌توانست اسلحه‌اي در دست داشته باشد، فروتنانه ايستاده بود و لگن آورده بود.
‌ـ‌ از تو خواهشي دارم!
‌ـ‌ با افتخار آماده‌ام!
ايوان لبخند زد و به ياد آورد كه درچند ماه گذشته لبخندي نزده است. با خواهش بيمار، گراسيم جاي او را تغيير داد. لباس‌هايش را مرتب كرد و يك صندلي زير پاهايش قرار داد.
ايوان هنگامي كه خدمتكار جوان پاهايش را بلند مي‌كرد تا روي صندلي قرار دهد به حالت خوشايندي دست يافت و از آن احساس لذت برد. به همين خاطر هنگامي كه گراسيم اجازه مرخصي مي‌گرفت، از او خواست تا براي چند دقيقه پاهاي او را بلند كند و در همان وضع نگاه دارد.
‌ـ‌ گراسيم، تو چقدر خوب هستي!
‌ـ‌ ...
گراسيم سر به زير افكند تا چشمان اشك‌آلود ايوان را كه همواره ولي‌نعمت خود مي‌دانست، نبيند. آنگاه به آرامي دست هاي بزرگ و توانمندش را بين پاهاي او و صندلي حايل كرد و پاها را آهسته بالا آورد و درحالي كه زانو مي‌زد، روي شانه‌هاي خود قرار داد.
ايوان كيف كرد و با شرمندگي گفت: گراسيم خواهش مي‌كنم چند دقيقه بعد پاهايم را به جاي اول برگردان و از اتاق خارج شو.
‌ـ‌ ...
‌ـ‌ گراسيم... خواهش .... مي‌كنم!
چشمان ايوان كه فروغ كم‌رنگي از زندگي در آن پديدار شده بود، لحظه‌اي بر عقربه‌هاي ساعت كه در زير پرتو كم‌رنگ آفتاب شامگاهي مي‌درخشيد، خيره ماند و سپس بر هم آمد؛ هنوز هم در خانه پدري بودند. پدر و مادر و دو برادرش هم با او بودند. او و برادرانش بافتني نباتي رنگ ريزنقشي را بر تن داشتند كه مادر برايشان بافته بود. پشت پنجره نشسته بودند و بارش برف را كه اندك‌اندك همه جا را سفيدپوش مي‌كرد و تاج‌هاي نقره‌اي بر فراز درختان مي‌گذاشت، نگاه مي‌كردند. برف مي‌باريد و خانه از حضور مادر گرم و مطبوع بود...
ايوان سراسيمه از خواب بيدار شد.
‌ـ‌ گراسيم تو هنوز اينجا هستي!
پيشخدمت جوان و تنومند، لبخندزنان سر تكان داد و با رضايتمندي ايوان را نگريست.
ديدن عقربه‌هاي ساعت بر شرمندگي بيمار افزود؛ بيش از يك ساعت از حضور گراسيم در آن اتاق بسته مي‌گذشت. گراسيم، من از تو خواهش كرده بودم كه...
‌ـ‌ من وظيفه‌ام را انجام داده‌ام. اگرچه روستايي و كم‌سواد هستم اما مي‌دانم كه روزي بيمار و ناتوان خواهم شد! و در آن زمان از خدا خواهم خواست تا تنها نمانم...
ايوان كه سخن گفتن و دليل آوردن برايش آسان بود، احساس كرد كه نيازي به گفت‌وگو نيست.
ايوان ايليچ در حالت احتضار است. اعضاي بدن و حواس خود را اندك اندك از دست مي‌دهد. براي دفن او تدارك لازم صورت گرفته است و به زودي خانه از ياد او نيز خالي خواهد شد. پراسكوويا و فرزندانش كه به زندگي سرشار از لذت و بهره‌مندي خو گرفته‌اند، به سختي اين روزها را تاب مي‌آورند. پراسكوويا كوهي از كارهاي اداري را در برابر خود مي‌بيند؛ بايستي به دادگستري مراجعه كند و با كمك داماد خود و همكاران قديمي شوهرش تكليف دارايي‌هاي او را روشن كند. اما هنوز مرگ فرانرسيده است و زمان تقسيم مرده ريگ نيست...
همه آمده‌اند تا در مراسم خاكسپاري ايوان ايليچ شركت كنند. بچه‌ها لباس سياه پوشيده‌اند. همسر و دختر ايوان نيز غمگين و سياهپوش هستند. گراسيم كه از آخرين دعايش چند لحظه بيشتر نگذشته است، مي‌گريد و از حضرت مسيح براي ايوان طلب آمرزش مي‌كند.
در روزگاري كه شايد براي همه، در روزگاري كه شايد براي گروهي، اين غم بزرگ هست كه عصر تنهايي انسان فرارسيده است، تولستوي (1910 – 8281) با نگارش داستان بلند مرگ ايوان ايليچ كه همراه چند رمان و نوول ديگر از جمله «زمين نورد»، «دو هوسار» و «پس از مجلس رقص» در يك مجموعه گرد آمده‌اند، آتشي در دل‌ها برافروخته است. سوختگان و خاكسترشدگان اين آتش بسيارند؛ آتش حسرت، حسرت انسان بودن آن گونه كه خداوند آفريده است و زيستن آن سان كه خداوند شايسته مي‌داند...

حجاب حتی بعد ازمرگ


حجاب برای حضرت فاطمه علیها السلام آنقدراهمیت داشت که حتی راضی نشد بعد ازمرگ نيز حجم بدن اونمایان باشد.

روزی فاطمه ی زهرا علیهاالسلام به اسماء فرمود:چه بد است این تخته هایی که بدن مرده را برای تشییع جنازه روی آن می گذارند!زیرا وقتی زنی را روی آن قرارمی دهند وپارچه ای بربدنش می کشند،حجم بدن اومعلوم است.

اسماءگفت:من که درحبشه بودم،می دیدم مردم آنجا تابوتی ازچوب درست می کنند ومرده را داخل آن می گذاشتند.

سپس اسماء با چوب خرما تابوتی لبه داردرست کرد وبه فاطمه علیها السلام نشان داد.حضرت فاطمه بسیارخوشحال شد وفرمود:این خیلی خوب است.وقتی مرده را داخل آن قرارمی دهند وپارچه ای روی آن می کشند،دیگرمعلوم نمی شود مرده مرد است یا زن.آنگاه فرمود:پس ازمرگم،مرا درهمین تابوت بگذارید.

تو خواه پند گير و...